Saturday, May 15, 2010

آیا انبیا آرزوی زندگی در این دوران را داشتند؟

دیروز خواندم که رئیس دولت کودتا فرموده است "انبیا آرزوی زیستن در این دوران را داشته اند". اولش به نظرم خنده دار آمد، ولی وقتی بیشتر فکر کردم دیدم نسبتا درست میگوید.

ابراهیم، با خیال راحت زن دومش را میگرفت و سارا هم اگر حرف اضافی میزد، مهرش را میگذاشت کف دستش و با لگد از خانه بیرونش میکرد.

نوح، برای جمع کردن حیواناتش مجبور نبود 800 سال آزگار جان بکند، یک سر به مرکز بسیج یا نماز جمعه میزد و تمام آنها را یکجا جمع میکرد.

موسی، وقتی میدید الکن تر از خودش تا ریاست جمهوری بالا رفته، روحیه از دست رفته اش را پیدا میکرد و اینطور تا آخر عمر دست به دامان این و آن نمیشد که به جایش حرف بزنند.

عیسی، لای این همه آخوند حرام زاده، حرام زادگیش به چشم نمی آمد و حوشحال بود.

محمد هم که در این دوران کشتار و تجاوز، هر آنچیزی که دوست داشت را میدید.

فقط می ماند، آدم، که به خاطر "آدم" بودنش، احتمالا مخالف جمهوری اسلامی بود و از کهریزک سر در می آورد.

Wednesday, May 12, 2010

آیا جنبش سبز میمیرد؟

هدف این نوشته، تبادل افکار است.

به نظر من جنبش سبز با روش فعلی محکوم به شکست است و هر روز ضعیف تر از روز قبل خود میشود و در نهایت میمیرد. من سیاستمدار نیستم، جامعه شناس هم نیستم، اما سعی میکنم که تا حد امکان انسان منطقی باشم. بنابراین اگر کسی نقدی بر استدلالات من دارد، خوشحال میشوم که منطق ایشان را هم بشنوم. دلیلی که من فکر میکنم این جنبش محکوم به شکست است، خیلی ساده بر میگردد به تعریف تغییر. به صورت خیلی ابتدائی برای ایجاد تغییر در هر سیستمی پیش نیازهای زیر لازم است

1-شناخت از وضعیت موجود

2-به توافق رسیدن با همه (اکثریت) افراد ذی نفع بر سر نواقص سیستم موجود

3-ارائه وضعیت ایده آل

4-کسب توافق همه (اکثریت) بر وضعیت ایده آل

5-ارائه راهکار برای حرکت از وضع موجود به وضع ایده آل و تعیین وضعیت آینده (اولین وضعیت پس از وضعیت فعلی، در مسیر حرکت به وضعیت ایده آل)

اینها ابتدائی ترین پیش نیازهای تغییر میباشند. به نظرم جنبش سبز کم و بیش وضعیت فعلی را میشناسد، اما حتی تعریف دقیقی از نواقص ارائه نداده که افراد ذی نفع (کل جامعه) بدانند که دارند جان خودشان را به خطر می اندازند تا چه نقصی را رفع کنند. از آن بدتر هیچ شکل و شمایلی از وضعیت ایده آلی که در ذهن سردمداران این جنبش است، به مردم ارائه نشده، چه برسد به اینکه آحاد جامعه را با آن همسو کرده باشند. اینها یعنی اینکه، من تعریف خودم را از جنبش سبز و مسیر آن دارم، دوستم ممکن است تعریفی متفاوت (و یا مغایر) با من داشته باشد. که باز هم اینها به این معنی است که هرکدام برای حرکت به سمت ایده آل خودمان انرژی مصرف میکنیم، که در اکثر موارد همدیگر را خنثی میکنیم. حکومت هم هروقت بخواهد من را دلسرد کند، میگوید آخرش یک حکومت اسلامی دیگر، و هر وقت بخواهد دوست مسلمان من را دلسرد کند، میگوید که نگاه کن که طرفداران سبزها همه کافرند و...

اینها یعنی که تغییر منطقی ایجاد نمیشود. ممکن است بر اثر جوزدگی حتی یک انقلاب به وجود بیاید (مثل 25 خرداد که همه به تنها چیزی که فکر میکردند، تغییر وضع فعلی بود و کاری به وضع آتی نداشتند)، اما با گذشت زمان وقتی مردم متوجه تفاوتهای ایده آل خودشان با دیگران میشوند، به تدریج سبزها را تنها میگذارند و جنبش میمیرد.

Tuesday, May 11, 2010

سیاست و سماور

داشتم فکر میکردم اگر قرار باشد که سران مملکت را به سماور تشبیه کنیم، هرکدام چه نوعی از آن هستند.

میرحسین موسوی : سماور طلای ناصرالدین شاه

خیلی با کلاس، شکیل و گران قیمت، بهترین سماور دوره خودش محسوب میشده است، اما فعلا به درد موزه میخورد. هرچقدر هم آب توی آن بریزید، بخاری حاصل نمیشود، چه برسد به جوش آوردن آب.

محمد خاتمی : سماور برقی درجه یک

ساخته شده از بهترین قطعات، دارای ترموستات و درجه اتوماتیک، تنها مشکلش این است که با برق 110 کار میکند، برای آمریکا و کانادا خیلی مناسب است، اما به درد ایران نمیخورد

کروبی : کتری سوت دار

وقتی که جوش بیاورد آنقدر سر و صدا میکند که همه هرکاری از دستشان بربیاید میکنند تا آن را ساکت کنند. استفاده از آن سخت است و معمولا موقع ریختن آب جوش، بخار آن، دست دوست و دشمن را میسوزاند

علی لاریجانی : سماور سوخته

کلا آبی از ایشان گرم نمیشود، سالهاست که به علت بی آب کار کردن، سوخته است

رضا پهلوی : قهوه ساز

بعد از 30 سال زندگی در یک کشور قهوه خور، نمیشود انتظار دیگری هم داشت

مصباح یزدی : سماور گازی غیر استاندارد

امکان ترکیدن خودش و استفاده کننده های از آن هر لحظه بیشتر میشود.

رضائی : سماور نفتی

هر وقت که میخواهد آبی ازش گرم شود، آنقدر دود میکند که انسان را پشیمان میکند

هاشمی رفسنجانی : سماور سوراخ

مهم نیست چقدر آب توی آن بریزی، آخرش خروجی آب جوش به شما نمی دهد

خامنه ای : سماور اسقاطی

یک دسته ندارد، فتیله اش سالهاست نم کشیده، نفتش هم تمام شده، کلا به درد نمکی میخورد.

احمدی نژاد : آفتابه پلاستیکی

نه امروز آبی را گرم میکند، نه دیروز اینکار را میکرده و نه فردا قادر به انجام آن است، یعنی اصولا از اول هم برای این کار ساخته نشده بود. فعلا با نفت 100 دلاری سماور خریده اند و با آن آب را گرم میکنند و داخل آن میریزند و از دهنه آن چائی به خورد خلق الله میدهند، که متاسفانه بوی خوبی نمیدهد.

Tuesday, May 4, 2010

توهین آمیز ولی توام با واقعیت


این نوشته دارای هجو شدید به اعتقادات اسلامی است. اگر توهین به اسلام را توهین به خودتان، اقوامتان، دوستانتان و یا سایر یک میلیارد مسلمان میدانید یا اگر مایل به شنیدن مطالب هجو سخیف نیستید، لطفا از خواندن ادامه مطلب خودداری فرمائید.

اندر احوالات سید علی روایت کنند، که چون به فیضیه وارد گردید، شیخ او را قلکی دادی بس بزرگ، وی پرسش همی کردی که ای شیخ این قلک از چه بر من دادی؟ شیخ او را گفتی که در طریقت، پرسش جایز نمیباشد. بدین سان هفته ای گذشت و سیدعلی همچنان در خماری دانستن فلسفه آن قلک. تا شبی در خواب و بیداری شیخ برهنه بر او ظاهر گشت. سیدعلی هراسان از جا برخاست و ندا در داد "ای شیخ این چه صورت است که بر من ظاهر شده ای؟ مرحمت فرموده و حداقل رخت زیر را برتن کن، که من را خوفی عجیب دربرگرفته از آن چیز که میبینم" شیخ او را گفت "در راه طریقت، اول قدم شاهدبازیست و من میخواهم این افتخار بر تو بگذارم و راز آن قلک و طریقت را یکجا بر تو باز گویم" سید علی گفت " یا شیخ گر کسان ما را در این حال ببینند، گمان بد میکنند" شیخ او را بانگ زد که "اولا که من در را شش قفله کرده ام و کسی نخواهد آمد، در ثانی اگر هم بیایند، خون من و تو از شمس و مولانا جلال الدین که رنگین تر نیست. تو گمان کردی آنها با هم تست کنکور میزدند، که مردم گرفتندشان و شمس را کتک زدند و از شهر بیرون کردند؟" باری شیخ راه طریقت را بر سید علی هموار کرد، هموار کردنی! و پس از اتمام طریقت سازی، یک لیره استرلینگ در قلک سیدعلی انداخت و گفت "این لیره ها تبرک دست بانوی اسلام است، هربار که من یا دیگر بزرگان بر تو فرود آئیم و طریقت بنمائیم، لیره ای در قلکت می اندازیم، وقتی که قلکت به کفایت پرشد، تو به مقام حجه الاسلامی میرسی، آنگاه برتوست که قلک بشکنی و آن را در راه شناساندن طریقت به تازه واردین به فیضیه خرج کنی، آنگاه چون پولهای قلکت تمام شد، آیت الله میشوی و زان پس باید عبادت خدا کنی و از این قبیل کارها توبه بنمائی، باشد که مردم فقط آیت الله ها را ببینند و تا هزار سال دیگر بگویند –آنچه عیب است از مسلمانی ماست- " گویند که سید علی آنقدر در راه طریقت شناسی استاد شد، که چشم بسته تا ته کوچه یقین را هر شب میرفت و باز میگشت. نقل است که پنجاه سال سختی کشید تا به مقام حجه الاسلامی رسید و مشعوف از اینکه از این پس قلک بشکافد و راهبر شود. اما از بخت بد سیدعلی، خمینی که مقام شیخی داشت بر وی، مرد و دیگران سیدعلی را یک شبه آیت الله کردند و به رهبری رساندند، هرچه بدبخت فغان زد که "نه!! من هنوز برای اینکار آمادگی ندارم" به خرجشان نرفت. از این جهت وی فرصت نکرد که لیره هایش خرج کند و عقده گشائی کند. از آن پس هر وقت که فرصتی پیش می آید، ایرانیان را به زور به طی طریق میکشاند و روزگار بر آنها سیاه میکند، تا بدین سبب آب خنکی بر دلش پاشیده شود.

Saturday, May 1, 2010

خلق را تقلیدشان بر باد داد

حدود شصت سال پیش یک مرد روحانی به روستائی رسید. با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد. کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود، با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است، بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد. همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح داد و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟ نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود. دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت "تا آنجا که من میدانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی، کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم" با این راه حل، خیال همه اسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند. مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند. آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردند و چون دقیقا نمیدانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردند. آقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت الله اکبر، مردم هم ذوق زده از آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند الله اکبر. باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند. آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتند و ناله ای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند الله اکبر. آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند. اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند. در این هنگام بیضه آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند آآآآآآآآخ، مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخ. آقا در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداخت و با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردند و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند. آقا فریاد میکشید "خدایا به دادم برس" و مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس میکردند. آقا فریاد میکشید "ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟" مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند. آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند. باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند و در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد. جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا اقا به هوش آمد. آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت. اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است. البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند، در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند. البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند، برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است. برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن. باری آنها در جزئیات متفاوتند ولی همه به یک کلیت معتقدند و آن این است که یک عده باید مرجع باشند و بقیه تقلید کنند.

شعر بزرگان: خلق را تقلیدشان بر باد داد---------- ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

شعر کوچکان: تقلید کار میمونه------------ میمون یک نوع حیوونه

Wednesday, April 28, 2010

عید قربان

عید قربان یکی از مهمترین اعیاد اسلامی است. در این عید مسلمانان به تقلید از ابراهیم دق و دلیشان را -به جای بچه های زن دومشان- سر گوسفندها در می آورند. اصولا دو تا کار را مسلمانان خوب از ابراهیم تقلید میکنند، زن دوم گرفتن سر پیری و گوسفند قربانی کردن. بقیه رفتارهای ابراهیم هم ظاهرا به مذاق دوستان خوش نمی آید. ابراهیم یکی از پیامبران الهی است که تاریخ تولد و مرگش دقیقا مشخص نیست و تاریخدانان هفت هشت قرن با هم اختلاف دارند، ولی نمی دانم چه جوری شده که علیرغم اختلاف در قرن، روز به قربانگاه بردن اسماعیل را همه اینقدر خوب به خاطر دارند. میگویند سارا (زن اول ابراهیم) آنقدر به جان این پیرمرد غر زده بود که باید هاجر را طلاق بدهی، که پیرمرد بدبخت پاک مشاعرش را از دست داده بود. اول زن بدبخت را با بچه فرستاد وسط بیابان که بلکه انشاالله تلف بشوند و راحت شود. اما از بخت بد خدا دلش برای اسماعیل سوخت و یک چشمه از زیر پای او در آمد و زنده ماندند. بعدها ابراهیم که کینه اسماعیل را به جهت بر هم زدن نقشه قتل به دل گرفته بود، تصمیم میگیرد که سرش را ببرد و بیندازد گردن خدا. خلاصه مخ اسماعیل بدبخت را میزند که مثلا خدا گفته باید سرت را ببرم و بچه بدبخت را خر کش میکند و میبرد که سرش را ببرد، ولی خدا باز هم دلش برای این طفل معصوم میسوزد و چاقوی ابراهیم کند میشود. ولی ابراهیم از آنجا که با هوشتر از این حرفها بود، از جیبش یک چاقوتیزکن در می آورد و در حالیکه انگشت وسطش را به خدا نشان میدهد، مشغول تیز کردن چاقو میشود و باز هم اسماعیل بدبخت را گول میزند که این دستور خداست. خلاصه خدا که میبند دارد کار از کار میگذرد، یک گوسفند سخنگو از آسمان میفرستد و موضوع را از زبان گوسفند به اسماعیل میگوید. ابراهیم هم از عصبانیت گوسفند بدبخت را سر میبرد. از بعد از آن تاریخ، مسلمانان در چنین روزی سر گوسفندها را میبرند، که مبادا حامل پیغامی از جانب خدا باشند و بخواهند به آنها بگویند که این مزخرفاتی که ملاها به خوردتان میدهند، از جانب خدا نیست.

از مزایای این عید هر چه بگوئیم کم است. اول از همه که اوج عبودیت را نشان میدهد. البته مغرضان میگویند "ها!!! کشتن این زبان بسته ها چه ربطی به عبودیت دارد؟" ولی برهرکس که نور ایمان از منافذش تو رفته باشد، این موضوع بدیهی است و بنابراین توضیحی در این زمینه داده نمیشود. دوم از همه هیجان موضوع است –البته من اصلا نمی خواهم این را به گاو بازی و اسپانیا و این حرفها ربط بدهم، چون دفعه قبل که تشبیه کردم، دو سه تا مسلمان و بیست سی میلیون تا اسپانیائی شاکی شدند تازه شانس آوردم که گاوها اینترنت نداشتند- ولی واقعا رسم هیجان بخشی است، دست و پای گوسفند را میگیری و زمینش میزنی، چاقو را توی خرخره اش فرو میکنی. آن مظهر اهریمن، آن موجود پلید، بالا و پائین میپرد و خون از گلویش فواره میزند، تبارک الله، چه زیباست این صحنه، بعد موجود را آویزان میکنی و با یک ضربه ساتور دل و روده اش را بیرون میکشی. اما مهمترین درس اخلاقی این عید را چند روز پیش یکی از دوستان برایم گفت و آن اینست که این کار باعث ارضا حس خونریزی در اعراب میشده و جلوی کلی از جنگها را میگرفته!! البته من زیاد نتوانستم درباره این استدلال مقاومت کنم. یعنی اصولا وقتی دوستی از خطه آذربایجان با دو متر قد، استدلال میکند -مسلمان هم هست- بهتر است آدم قبول کند ولی فقط ضمن موافقت، پیشنهاد کردم ایکاش یک رسم ابراهیمی یا یک عیدی هم وجود داشت که در آن این مسلمین عزیز به گوسفندها تجاوز میکردند و حس تجاوزشان هم ارضا میشد. آن وقت اصلا به ایران حمله نمیکردند و ایران الان جهان اولی بود.


Saturday, April 24, 2010

سوره مبارکه کدوی قل قل زن

یادم می آید که در دوران دانشجوئی (اواخر دوره یخبندان) یکی از دوستان استدلال عجیب و غریبی داشت برای اینکه ثابت کند که پیامبران همه از طرف خدا بوده اند. او میگفت که به محتویات قران و انجیل و تورات نگاه کنید، همه آنها سرگذشتها را با کمی پس و پیش شبیه به هم نقل کرده اند و نتیجه گیری میکرد که منبع تمام آنها خداست. البته من در آن زمان با ایشان بحثی نکردم و اگر همین الان هم ایشان را ببینم، باز هم بحث نمیکنم، چون اصولا هیچ قسمتی از تنم نمی خارد. ولی نکته ای که در این استدلال جالب است این است که مشترک بودن محتویات این سه کتاب را به الهی بودن آن نسبت میدهد و فراموش میکند که این سه پیغمبر همه از یک قوم و نژاد بوده اند و طبیعتا افسانه هائی که دهان به دهان بین آنها گشته است مشترک است. اصولا با یک نگاه به داستانهای مشترک این سه کتاب مثل سرگذشت خلقت و یا یوگی (ببخشید نوح) و کشتی افسانه ای او، نشان میدهد که اینها قصه هائی بوده که برای خواب کردن بچه ها به کار میرفته و کوچکترین ریشه ای در حقیقت نمی تواند داشته باشد. داشتم فکر میکردم که اگر پیغمبر به جای بنی اسرائیل در ایران متولد شده بود و با همین سبک و سیاق میخواست کتاب از جانب الله بیاورد، کتابش چه شکلی پیدا میکرد.

سوره مبارکه خاله پیرزن و کدو قل قل زن

به نام من که دمم گرم

و آنگاه خدایت، خاله پیرزن را فرمود، که کدوئی فراهم کن، بس فراخ * و خاله پیرزن را فرمودیم که به کدو اندر شود* آنگاه به اذن خدا کدو شروع به قل خوردن کرد، که خداوند بر هرکاری که عشقش باشد، قادر است* راستی پیغمبر، از حرف مردم ناراحت نشو، ما خودمان به تو اجازه دادیم که بیست تا زن بگیری*آنگاه کدو قل قل خورد و رفت تا رسید به گرگ* و ما از زبان پیرزن سخن راندیم و گرگ را پیچاندیم* همانا که خدا بهترین پیچاننده است* در ضمن ای پیغمبر، زنانت بعد از مرگ تو هم حق ازدواج با کسی را ندارند* همانگونه که گرگ را پیچاندیم، شیر و پلنگ را هم پیچاندیم* دممان گرم* آنگاه خاله پیرزن به اذن خدا از کدو بیرون آمد و به خانه دخترش رفت* ای پیغمبر! اگر به شهری رسیدی، همه زنان آن شهر مال تو هستند، تو اگر دلت خواست میتوانی آنها را خودت استفاده کنی یا به اصحابت بدهی، اصحابت هم حق حرف زدن ندارند* کجا بودیم؟* آهان* دوباره خاله پیرزن را فرمودیم که برود داخل کدو و ما کدو را قل قل دادیم، آنهم سربالائی* دممان گرم* پیغمبر! راستی تا یادمان نرفته، بگوئیم که نزدیکی با زنان شوهردار هم بر تو حلال است* دوباره از زبان خاله پیرزن سخن راندیم و شیر وپلنگ را پیچاندیم* اما چون نوبت به گرگ رسید، خاله پیرزن بر خود غره شد و ما خواستیم حالش را بگیریم* پس از زبانش سخن نگفتیم* گرگ هم فهمید و دورخیز کرد به داخل کدو رود و ترتیب خاله پیرزن بدهد، ترتیب دادنی* خاله پیرزن به چیز خوردن افتاد و توبه کرد* آنگاه ما به اذن خودمان خاله پیرزن را از کدو بیرون آوردیم و سر گرگ را داخل کدو گیر انداختیم* دممان گرم* و خداوند بر همه چیز قادر است* راستی پیغمبر، چیز دیگری خواستی رودر بایستی نکن، بگو برایت آیه اش را نازل میکنیم*